تمام درخت های پرتقال مزرعه ی من
اوووووووووووف.... چه گرد و خاکی بود.... آخیش... بفرمایید آب پرتقال... اوووووووفففففففف.... چه قدر چسبید... اینجا تغییر نکرده؟! رفته بودم تو مزرعه لابه لای درخت ها... دیدم میوه های خوشگلم روشون غبار غم نشسته گفتم یه خونه تکونی ای بکنم... حسابی خسته شدما... نشستم کل وبلاگمو از اول خوندم... یه جاهاییش بغض کردم یه جاهاییشم به شما درود می فرستادم که می یومدین و نوشته های غمگینمو می خوندین و لام تا کام حرفی نیم زدین و اعتراضی نمی کردین.... قربون مهربونیاتون بشم... ببخشید منو... خودم متوجه نبودم چه قدر غصه داشتم... خدارو شکر که همه چیز به خوبی و خوشی پیش می ره... من خوبم... میلادو حسام خوبن... مامیم خوبه... امیر علی و مینا خوبن... هانیم تا اونجایی که دورا دور خبرشون دارم حالش خوبه... آرشامم که احساس می کنم این روزا بیشتر از قبل دوسم داره و برام دعا می کنه ، تو اون روزای وحشتناک و بد چندماه قبل یه چندباری خوابشو دیدم... همه اش ناراحت بود و غصه امو می خورد اما این آخر آخرا یکی دوباری که دیدمش خوشحال و خندونه... این مهمون ناخونده امم تحت کنترلمه... خون دماغ شدنم خیلی خیلی کم شده... تو این دو ماه آخر به ندرت اتفاق افتاده... دو بار هم شیمی درمانی شدم که خوب جواب داده... حالا بکشدمون یا ولمون کنه دیگه دست خداس... محمد و پریسام هر کدوم یه جورایی درگیر زندگی خودشونن و منو فعلا بیخیال شدن... نمی دونید چی کشیدم از دست این دوتا... درسامم خوب خوب می خونم، می دونید که امتحانات ترم نزدیکه... زندگیم عادی و معمولیه... خوب کار می کنم و پیشرفت خوبی داشتم... به فکر مستقل شدنم... اما راستش از تنهایی می ترسم... چندتا پیشنهاد دوستی داشتم، اونایی که قصدشون ازدواج بود بلافاصله رد شدن... به خدا نمی فهمم ازدواج بدون عشق یعنی چی؟!... اما از تنهاییم بیزارم... به یه دوست خوب احتیاج دارم... یکی رو که دوسش داشته باشم و تنهاییمو پر کنه... بی انگیزه شدم.... بی هدف... دنبال یه حس جدیدم... یه حس قشنگ... یه حسی که وجودمو پر از شور و شادی کنه... ای بابا بی خیال... دوست جونا من برم... مراقب خودتون باشید تا دوباره برگردم... دوستون دارم... سلام بازم یه اتفاق نو.... شرکت کارش یه جوریه که اگه تیم تشکیل بدی و با تیمت کار کنی در آمدت به مراتب بیشتر میشه... منم مثل مدیران شرکت یه تیم تشکیل دادم... آخرین عضو گیریم تا امروز واسه تیم دعوت از یه خانومی به اسم پریسا بود... ایشون عضو تیم شدن... بنا بر مشکلاتی که داشت به یه در آمد احتیاج داشتن... نوزده سالشم هست... پریسا یه دوست داشت به اسم محمد... مادر پریسا با خاله ام که مدیر کارامه شرط کردن که پریسا مثل یه دختر خوب به موقع بره و به موقع بیاد... خب مائم کارامون یه جوریه که به وقت و ساعت دقیق احتیاج داریم. این پریسا خانوم ما یه روز با من و خاله ام اومدن به یه جلسه ی کاری... شوی محصولات بود.... ساعت حدود هشت شب کارمون تموم شد و ماایشون رو بردیم و در خونه اشون پیاده کردیم... فکر کردیم می ره خونه دیگه... یه هو ساعت ده شب زنگ زد که من دارم میرم خونه و اگه مامانم زنگ زد بهت بگو تا الان با شما بودم. گفتم کجا بودی؟ گفت با محمد بودم. دود از سر من و خاله ام بلند شد... انقدر حرص خوردم داشتم میمردم. تل زدم به محمد و گفتم همین الان میای می خوام ببینمت. بیچاره فکر کنم بدجوری ترسید... خاله ام منو پیاده کرد برم با محمد بحرفم و خودش رفت خونه . رفتم و جاتون خالی حسابی با محمد سرو صدا کردم که چرا تا این موقع شب دختر مردومو تو خیابون نگه داشتی مگه نمی دونی تو خونه مشکل داره و عل و بل... آیه و قسم که بابا این این جوریه و اون جوریه و آشنایی ما هم این طوری اتفاق افتاده... وقتی تعریف می کرد هنگ کردم... پریسا دختر فراری بود... خانواده اش از ترس دوباره فرار کردنش میبستنش به تخت و کتکش می زدن ... وحشتناک کتکش می زدن... تو جو اون خونه دچار چندگانگی شخصیت شده بود... به خاطر یکی دوبار صحبت کردن و دعوت محمد به کار و عضو شدن تو تیم ما حس شکاکی خانوم گل کرد و مارو شست و گذاشت زمین... در حالی که از محمد دعوت شد تا هم کنار پریسا باشه مراقبش باشه هم خودش به یه در آمدی برسه... محمد زمانی که پریسا از خونه فرار کرده بود برای چندمین بار باهاش آشنا میشه و سعی می کنه کمکش کنه... پری شب هم محمد بهم ابراز علاقه کرد. گفتم نمی تونم ازدواج کنم اما...نمی دونم... حالا من موندم بین این دوتا... آبروی تیم... پریسا... خودم... هاج و واج و حیرونم... منی که مثلا مدیر یه تیمم ببینید چه جوری درگیر حاشیه شدم؟! هرجا برم این تفاقات عجیب غریب کلا تو سرنوشت من نوشته شدن... خسته ام... ذهنم هی می ره پیش پریسا هی میاد هی میره پیش محمد هی میاد... به محمد گفتم نمی تونی باهاش ازدواج کنی گفت نه با دلایل منطقی... حق داشت... با پریسا حرف زدم خواستم کمکش کنم عوض شه اصلاح شه... نشد که نشد... الانم خانوم نمی خواد منو ببینه.. می بینید تو رو خدا؟!... بشکنه این دست که نمک نداره... موندم با محمد چی کار کنم!!... یه چیزی بگم؟! روز اول همون شب که نشستم تو ماشینش و باهاش دعوا کردم که چرا پریسا رو تا الان بیرون نگه داشتی.. یه عطر زده بود... عطر آرشام... دلم هری ریخت... هی شیشه رو می دادم پایین بوش بره اذیتم نکنه... هی سردم می شد شیشه رو می دادم بالا. خلاصه تو اون یک ساعت و خورده ای که داشتم باهاش می حرفیدم کل زندگیم اومد جلوی چشمامو رفت. همه چی تو دستام بود... تحت کنترل خودم... اما این دوتا دوباره رفتن رو آرامش روح و روان من... یکی راهنماییم کنه... من چی کار کنم؟!... پ.ن : ببخشید تند تند و کلی نوشتم... باور کنید وقت ندارم بشینم و همه چیزو چز به جز و با هیجان تعریف کنم .. الانم به کمکتون احتیاج دارم این چند خطو خلاصه نوشتم... منتظر راهنماییاتون هستم مثل همیشه. سلام سلام دوست جونای مهربون... ممنونم تو این مدت نبودم ، تو نبودن من شماها همیشه کنارم بودید و واسه ام بی دلیل و بهونه دعا می کردید... این روزا روزای بدی نیست... روزای خوبیه... نه خیلی خوب... اما تقریبا همه چیز نسبی خوبه... گاهی مامی دلش می گیره دق دلیشو سر من خالی می کنه... فادر کلافه می شه بازم سر من خالی میشه... یه جایی حرفی حدیثی می شنون بازم پیله می کنن به من... در آمدم تو اوریف لیم بد نیست، اما هنوز اونقدی نشده که بتونم یه خونه اجاره کنم... یه خونه تو پایین شهر می تونم... اما رفتن به پایین شهرم مشکلات خاص خودشون داره، نه این که بد باشه... نه ... بخوای اصل اصلشو بگیری خودم دوسال اول زندگیمو تو پایین شهر بودم اونجا به دنیا اومدم .. اما الان نمی شه با این شرایطی که من دارم یه جورایی نمیشه... کل کلشم که بخوای بگیری بازم سخته بالا و پایین نداره... اما خوب تنهایی، این که یه جورایی حس کنی مزاحمی تو زندگی خانواده ات نباشی آرامش اونا بیشتره، ترجیح می دی بری... دلم هوس دریا کرده... قدم زدن کنار ساحل، آتیش روشن کردن. پتو بپبچی دور خودت و آب بزنه به پاهای لختت و همه اش فکر کنی . فکر کنی و فکرکنی... و هیچ وقت صبح نشه... می ترسم... ار افسرده شدن می ترسم. بیشتر روزا با این که جو خونه خدارو شکر یه جورایی آرومه اما یه بغض همچین گلومو فشار می ده انگار یه عمر با همه دنیام غریبه... گاهی می گم برم پیش یغما باهم بریم پیش روانپزشک، اما یادم میاد اون طفلی رو دیگه چرا قاطی مشکلاتم کنم... من... تنهایی... یه حس غریب.. یه بغض کهنه... پر پر... پرپر از پوچی... حواسم به هیچی و هیچ کس نیست... بیشتر اوقات تو خودمم... فقط با مشتریا سر کله می زنم... به محض تموم شدن درس و کار ،سکوت همه ی وجودمو می گیره... من موندم و یه سکوت که نه میتونم لعنتتش کنم نه می تونم دوسش داشته باشم... آرومم... بیش از اندازه آرومم.. از این آرامش که بوی تنهایی و افسردگی می ده بدجوری می ترسم... پ.ن : از این به بعد تصمیم گرفتم زود به زود بیام... مراقب خودتون باشین تا برگردم تو رو خدا نگید بی معرفتم... نیستم جون پری... گرفتار درس و کلاس و کارم... فردا تولدمه... میشم بیست و سه ساله... پیر شدم نه؟! اومدم بگم جون من جون دوست جونا امشب یه کمی واسه ام دعا کنید امسال دیگه سال خوبی باشه واسه ام... مراقب خودتون باشید دعا یادتون نره هاااااااااااااا سعی می کنم زودتر بیام... وقتی اومدم با شادی بیام... دوستون دارم زیاااااااااااااااد سلام دوست جونا حالتون خوبه؟! چند روز پیش رفتم بیمارستان ... حالم خوبه... فردام قراره برم کتاب بخرم بدون هانی... هانی خواسته یا ناخواسته تموم شد... یکی از دوستان یه کامنت گذاشته بود صحبت سر امیر علی و اینا بود... مینا رفته اتریش... دارن کاراشونو می کنن برن امریکا... امیرعلی ام امروز فردا می ره... هیچ کدوم به اون یکی کاری نداریم... در کل داریم زندگی می کنیم... پدر خان یکی دوبار شدیدا اذیت کرد و چند رو زبعدش دوباره آروم شد... الانم خوبه... حسام داره می خونه واسه کارشناسی میلاد هم مهندسی عمران قبول شده امروز رفت ثبت نام کرد... همه چی آهسته پیش می ره... از بیمارستان که برگشتم و روبه راه شدم نشستم و کتاب جدیدمو می نویسم... کار اوریف لیم هم خوب پیش می ره... اونقدری هست که پول تو جیبیم و خرج تحصیلم دربیاد تا بعدا بیشتر روش کار کنم و در آمدمم بیشتر کنم... آرومم... سر حالم... آهان یادم رفت... باشگاه رو هم ثبت نام کردم و هر روزم میرم باشگاه... یعنی از فردا قراره کلاساش شروع بشن و هر روز هفته به جز جمعه ها برم... پ.ن ۱ : دوستی که با اسم... برام کامنت گذاشته بودی... شاید قلمم خوب باشه... شاید خوب بنویسم... شاید خوب فضا سازی کنم اما تنها چیزی که تو زندگیم نیست دروغه... گاهی آدما اشتباه می کنن گاهی جایی که باید حرف بزنن نمی زنن و به عکس جایی که نباید حرف نزنن می زنن شاید منم همین اشتباهو مرتکب شدم که شما فکر می کنید این نوشته ها دروغ باشن... من به نظر شمام احترام می زارم شاید به خوبی نتونستم علامت سوالای ذهن شمارو از بین ببرم ... در هر حال من مقصرم و نظر شما متین... پ.ن ۲ : دوست جونا ببخشید که نمی تونم بهتون سر بزنم... قدرت بدنیم کم شده و نمی تونم پشت سیستم بشینم... اما به یاد همه اتونم و همه اتونو دوس دارم... زیاد زیاد زیاد دوستون دارم... مراقب خودتون و روح و روان و جسم مهربونو قشنگتون باشید.... پ.ن ۳ : من تو دامن خدا... آروم آرومم ... عاشق عاشق... خداجونم خدای قصه های سبزم دوست دارم.. همیشه باهام بمون تا آخر آخر خط... تا آخر اونجایی که هستی بمون... سلام خوبید؟ سلامتید؟ من خوبم... روزای خوبیه... دلگیری هست... دلتنگی هست... گه گاهی که دست می کشم و قطره های عرقو از رو پیشونین پاک می کنی یه دلتنگی غریب بدجوری قلبتو تو سینه می فشره... دیشب هانی زنگید... حالش خوبه... اونم با کاراش خودشو مشغول کرده... گاهی نمی خوام ببینمش... گاهی دوست دارم به خاطره های قدیمیمون فکر کنم... به لحظه های خوشی که تو گذشته داشتیم... گاهیم می خوام همه اشونو پاک کنم... شاید خودشم فکرشو نمی کرد که بتونم همه چیزو کنار بزارم... همه چی تموم شد.... اون هست.. من هستم ... اما این رابطه سرد شده... دیگه نه به درد اون می خوره نه به درد من... شاید اشتباه کنم... هانی هنوز می خواد که باشم هنوز دوسم داره... منم می خوام که باشه اما خب نمی شه... شرایط.. فرهنگ ها... نوع بینش خانواده ها... خانواده هایی که همه چیز شدن و از هیچی خبر ندارن... ای بابا ولش کنید... با کار خودمو سرگرم کردم... همه اش کار و کار و کار... همه اش کار که خودمو غرق کنم...دیروز رفتم کلاسای هنرو ثبت نام کردم ایشا الله بعد ماه رمضون می رم واسه خرید کتابا... حالا این دخترک سرگردون چند وقت پیش شده یه مشاور زیبایی که هم داره خودشو درست می کنه تا بشه همون آدم موفق گذشته و هم به همه ی کسایی که دنبال زیبایین کمک می کنه زیباتر بشن... و چون این کار با زیبایی سر و کار داره واسه ام خیلی خوبه.... من و ستاره های موفقیت هفت آسمونم خدارو شکر می گیم... خدایا دستمو بزار تو دست ستاره هام... برام دعا کنید... فراموشم نکنید... دوستون درام... دلم واسه شیلا تنگ شده... نمی دونم چرا دیگه سر نمی زنه... شیلا جون بیا.... اینجا دیگه از غم خبری نیست.... بدوبیا که دلم واسه اتون خیلی تنگیده... پ.ن : خیلی دوستون دارم دوست های مهربونم... تو غم ها همیشه کنارم بودید... تو شادیام جبران می کنم... قول می دم... روزی از لبخندهایم خواهی فهمید واقعیت بودنم را کارا خیلی خوب پیش می ره... منو ببخشید که دیر به دیر میام و بهتون سر می زنم...یه کمی این کارامو راست و ریس کردم برمیگردم پیش خود خودتون... خیلی دوستون دارم و ممنونم که همیشه یه فکرم و به یادمید... دوستون داااااررررررم سلام سلام صد هزااااااااارتااااااااااااااا سلااااااااااااااااام من برگشتم حال و احوالتون خوبه جیگرای من؟ عشقای من حالتون خوبه؟ من که خیلی خوبم... تو پست قبلی نوشتم که پیشنهادات جور و ناجور زیاد دارم دوسه نمونه اشم براتون نوشتم اما دلم واسه هیچ کدوم از اونا راضی نمی شد واسه منی که خواسته های روشن و اهداف بلندی داشتم هیچ کدوم اونا دلمو آروم نمی کرد... اما هفته ی قبل با یه پیشنهاد کاری از سوی خاله ام آشنا شدم... خاله شری... مامان امیر... یادتون که هست؟! می گن چهره و گستاخی و غرور و اهداف و آرزوهای بلند بابامو از این خاله ام به ارث بردم... خلاصه خاله که فهمید اوضاع خونه امون چه طور ول وشوئه کار خودشو بهم معرفی کرد. خاله شری عادت نداره بزاره کسی از زندگیش سر در بیاره و کلا فامیلا بفهمن خودشو بچه هاش چی کار و چه جوری کار می کنن... خاله ام یکی از مدیران و مشاورای قدر شرکت اوریفلیمه... اوریف لیم یه شرکت تجاری لوازم آرایش از کشور سوئده... یه چند هفته کلاسای فشرده برام گذاشت... و منم برد پیش خودش... چون مدیر کارام خاله ام بود خیلی زود اصول کارو یادگرفتم و خیلی خوب دارم می رم جلو... کسی اگه تمایل داشت با این کار بیشتر آشنا بشه می تونم کمکش کنم تا اون هم وارد این کار بشه تا هم نقداً سود خوبی بگیره و هم ماهیانه یه پول خوب بره تو حسابش... این کار سرمایه نمی خواد فقط علاقه می خواد و انگیزه... و جون می ده واسه کسایی که دوس دارن یه روزی تاجر بزرگ و موفقی باشن... با برنامه ریزیایی که کردم تا یک سال و نیم آینده من تو زندگیم به هرچیزی که می خوام می رسم... حالا شبا راحت می خوابم... به هیچ وجه به بیماری و مرگ فکر نمی کنم... به کسی که باید کنارم می بود فکر نمی کنم... اوریف لیم به من همه چیز داده و می ده... انگیزه... شادی... دوستای خیلی خیلی خوب... در آمد و کار خوب... و پیشرفت و موفقیت... زندگی دلخواه من در یک قدمی منه... اوریف لیم از تو مچکرم... پ.ن : دوستای خوبم هر کدوم از شماها خانوم یا آقا هیچ فرقی نمی کنه به تجارت لوازم آرایش علاقه دارید می تونید شماره تلفن یا آدرساتونو برام بزارید تا من یه پکیج یا کاتالوگ از کارمون براتون بفرستم تا شما هام تو شادی من سهیم باشید... مراقب خودتون باشید ... خیلی خیلی خیلی دوستون دارم... خیلی خیلی خیلی دوستون دارم چون تو بدترین شرایط و تلخترین لحظات کنارم بودید و تنهام نزاشتید و حالا من می خوام شما رو تو کار وشادی خودم سهیم کنم... هر کسی که تمایل داشته باشه هرکاری می کنم تا اون هم مثل من پیشرفت کنه... اوریف لیم یه هدیه ی الهی بود که خدا از طریق خاله ام به من بخشید... حالا من هم می خوام باعث موفقیت یه نفر نه میخوام باعث موفقیت هزاران هزار نفر بشم تا اونها مثل من شاد باشن در آمد کسب کنن و خوش بگذرونن... ببخشید ... این روزا گرفتارم پیشنهادای جورو ناجور جلوی رومه رفتن به خوزستان رفتن به هندوستان همین جا موندن و گارگاه فرشو راه انداختن درسم... تحصیل... کتابم... بی قرارم... تصمیم درست تصمیم غلط... دلم بی قراره... می خندم غمگین نیستم... فقط بی قرارم... بی قرار واسه... ولش کن... نمی خوام دیگه بهش فکر کنم... دعا کنید براااااااااااااااام ماه رمضون نزدیکه سر سفره های افطارتون منو فراموش نکنید بعد ماه رمضون برمیگردم پیشتون دوستون دااااااااررررررم لباس های صورتیمو پوشیدم امروز خندیدم امروز به شادی لبخند زدم من امروز خندیدم و خندیدم خندیدم امروز من میون خنده اسیرشدم و فردا تو درون خنده های من
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت
13:59 توسط پرتقال کوچولو| |
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت
18:50 توسط پرتقال کوچولو| |
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت
18:34 توسط پرتقال کوچولو| |
سلام دوست جونا
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت
18:29 توسط پرتقال کوچولو| |
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت
14:2 توسط پرتقال کوچولو| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت
10:13 توسط پرتقال کوچولو| |
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت
10:20 توسط پرتقال کوچولو| |
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت
16:31 توسط پرتقال کوچولو| |
سلام
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت
15:59 توسط پرتقال کوچولو| |
امروز
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت
20:56 توسط پرتقال کوچولو| |
