کلبه ی من
اسباب کشی کردم
سعی می کنم وقت بزارم و یه دست و رویی به کلبه ی پرتقالیم بکشم
اینم ادرس جدید
دوستون دارم زیااااااااااد
تمام درخت های پرتقال مزرعه ی من
اسباب کشی کردم
سعی می کنم وقت بزارم و یه دست و رویی به کلبه ی پرتقالیم بکشم
اینم ادرس جدید
دوستون دارم زیااااااااااد
واژه های به هم پیوسته... جایی که تو رو به بن بست میرسونن... کلبه ی باغ پرتقالی انگار تنها جایی بود که می دونستی تو اونجا آارمش خاطر داری... همین که لحظه هایی توی آغوشش جا بگیری و رها بشی از هرچی جنجالای دست و پاگیره که مغزتو اشغال کردن .. کافیه... کافیه بمونی و بمونی و بمونی... از پشت درخت های پرتقال می تونتسی ته جاده رو ببینی.. حتی انتهاشو... اونجایی که رازها برملا می شن... و تو درون آغوشش نمی دونی باید گریه کنی یا بخندی... بغض نشکسته اتو غورت می دی و بازم لبخند می زنی... لبخند زدنو خوب بلندی... همیه چیزو خوب نشون دادن،خوب بلدی... تو مه قلیون پرتقالی غرق می شی... صورتتو می بری جلو... گونه هاشو می بوسی... لب هاشو می بوسی و می گی دوست دارم... سکوت پاسخ لب های بی قرارت بود...تو واقعا دوسش داری... دوسش داشتنی که هیچ وقت یه دلیل منطقی پیدا نکرده... شاید به قول خودش چون نباید معامله کرد و به به فکر این بود که دو سه بشه... آخه قرار نیست سه چهار بشه... همه چیز در هم برهمه... اما توی این در هم برهمی من هنوز نگاهم رو نگاه مهربونشه... دلم پیش دله فراری و غم گرفته اشه...
پ.ن :
پ.ن1:شاید همونی که گفتم بشه... من در آغوش زنی بی حیا که قیمتشو می دونه... اما من ... من چی؟... قیمتم چنده؟!... وای پدربزرگ مهربونم... چرا اجازه دادم بری که حالا باید کیلومترها بیام و دنبالت بگردم... اینجا من... قاطی شدم.. عوضی شدم... اما هنوز مطمئنم رنگ نگاهش عشقعه... حتی اگه فراری بشه... حتی اگه فراری باشه... شاید این منم که فراریم... فرار به چه قیمتی...
بد قول شد...
چي مي شه كه گاهي آدما يادشون ميره كه چه قولي دادن...
پ.ن :
ميخوام تظاهر كنم... تظاهر كنم كه ديگه مهم نيست اومدن يا نيومدنت... اما واقعيت يه چيز ديگه اس...
شمارش معکوس برای رسیدن و به آغوش کشیدن تمام لذت های زندگی شروع شد...
من...
یک نقطه ی بی انتها... کور نیستم... تاریک نیستم...
من ...
و یک شمارش معکوش شیرین برای شنیدن لذت بخش ترین موسیقی دنیا... نجوای صیغه ی طلاق برای پر کشیدن...
ماه هاست منتظر شنیدن صیغه ی طلاق زیر گوشمم و این ماه از سال هم گذشت...
و همین روزا قراره همه چی تموم شه...
یه حس خوب... پر از شادی که لبرزیزم کرده از بودن... چه تمنای قشنگی... تو این راه تنها بودم... جنگیدم تنهای تنها همه رو خلع صلاح کردم... و امروز همه می دونن اشتباه نکردم و نمی کنم و بیشتر از همه خانواده ام خوشحالم که یه بار دیگه تو زندگیم تصمیم درست گرفتم.... خستگیا و دلمردگیا از زندگیم پر کشیدن و خیلی خوبه که مامان و حسام و میلاد خوشحالن که یکی یه دونه اشون خلاص خلاص شد... از پدرم نمی دونم و نمی خوام بدونم اما می دونم اونم خوب می دونه که اگه تنها ترین تنها هم بشم بازم می تونم بدون این که آلوده به گناه بشم گلیم خودمو از آب بیرون بکشم... و شاید ته دلش خوشحاله که مفت و مجانی صاحب یه دختر با عرضه شده که هرچه قدم تلاش کنه بگریوندش گریه نمی کنه...
کار هم داره خوب پیش می ره... هر روز بهتر از دیروز... و من هر روز صاحب دوستان و همکاران زیباتر و جذاب تر و کاری تری میشم و خدا رو شکر بابت این موهبت...
این چند روز اخیر انقدر فشارای روحی و روانی روم زیاد بود که حد نداشت... از خون دماغ شدن سه چهار ماهی هست که دیگه خبری نیست اما وقتی عصبانی می شم چهار ستون بدنم قفل می کنه... انگار هنوز به مشاوره احتیاج دارم... چند شب قبل همچین سر حسین...وکیلم ... داد زدم که چند لحظه تو هنگ بود... اما قربونش برم انقدر پسر مهربونیه که حد نداره... یه روانشناس خوبم هست... خوب می دونه تو این موقع با یه زن با شرایط من باید چه طوری رفتار کنه... تنها کسی که تو این مدت تنهام نزاشت حسین بود... وقت و بی وقت زنگ می زد و از نگرانیا و دلهره هام می کاست... البته حسین دومین وکیلم بود... اولیش هیچ کاری نکرد واسم جز این که وقتمو الکی تو دادگاه ها گذروندم... حسینو یکی از دوست پسر دوستام... نینا... معرفی کرد... یه هفته بعدشم ازم خواستگاری کرد... منم گفتم نه... چون تازه با نادر آشنا شده بودم... نادرم به چشم یه دوست می دیدم و دیگه نیازی نبود که با کسی دوست بشم یا به ازدواج فکر کنم... وقتی بهش گفتم با کسی آشنا شدم با این اسم و مشخصات کارد می زدی خونش درنمی یومد... اما نادر واقعا یه دوست بود... یه دوست واقعی... نه دوست دختر نه دوست پسر...یه چیز عجیب و غریب تو مایه های آرشام... وقتی که تازه باهم آشنا شده بودیم... اما مطمئنم نه نادر نه هیچ کس دیگه ای خاطرات آرشام رو دوباره برام نمی سازن... خیلیا اومدن که بسازن اما وسط راه کم آوردن و رفتن... و نادر... می دونم که می ره تنها پسری که من نخواستم بره... اما باید بره... چون باید بره... امروز نه فردا... مثل رفتن آرشام... مثل رفتن هانی... مثل رفتن حسین... مثل رفتن پسرخاله ام امیر علی.... نوع رفتنش هیچ فرقی نمی کنه... این که من خواستم برن یا خودشون مهم نیست ...مهم اینه که این رفتن شکل گرفته...
و من چند روزه بعد رفتن نادر برای زندگیم یه تصمیم جدید گرفتم... می خوام همجنس گرایی رو تجربه کنم... هول نکنید... به همین سادگی... به همین روشنی و شفافی... دعوامم نکنید...
اگه این تصمیم قطعی شد بازم میام و بهتون می گم که چی شد و چی کار کردم...
پ.ن :
پ.ن ۱ :با مامان حرف زدم... حرف زدم و حرف زدم... دفعه ی بعد جریان صحبت هامو با مامان و کشوری که اونجا به دنیا اومدم براتون آپ می کنم... و از پدر خودم نه پدر حسام و میلاد... می نویسم...
پ.ن۲:مراقب خودتون باشید... دعا کنید جریان این صیغه ی طلاق این ور اون ور نشه و من به برنامه ریزیایی که برای زندگیم کردم برسم...
خواب بودم... خواب خواب... بعد از پنج سال و اندی نادر دستمو گرفت و دعوتم کرد تا به آرشام فکر کنم... شاید نادر بهتر از من فهمیده بود که احتیاج دارم خاطراتمو با آرشام مرور کنم و دوباره وقتی یه جایی گیر می کنم چشمامو ببندم و به این فکر کنم که اگه آرشام جای من بود چی کار می کرد؟!... وای خدای من... اون لبخندها... اون چشمای خمار و نخورده مست... پروردگارا تو چی رو از من گرفتی؟... شاید اشتباه می کنم... آرشام همیشه با منه... من بودم که سعی می کردم فراموشش کنم و یادشو بسپارم به دست یه نسیم خنک... دریغ... تو اتاق حسام پایین تختت وسط اتاقش خوابیده بودم... هیشکی نبود... من بودم و یه خیال خوش که انگاری این روزا بدجوری به زنده شدن خاطراتم احتیاج داشتم... بعد از این همه سال و گذشتن اون شش ماهی که بعد از مرگ آرشام مشروبات الکلی مصرف می کردم تا حدی که خون بالا میاوردم اولین باری بود که سعی می کردم خاطرات آرشامو به ذهنم برگردونم اونم بدون مشروب... فکر می کردم ازش دور شدم... اما غافل از این که اون همیشه با منه... صداشو می شنیدم... نگاهشو می دیدم... دلم... دلم واسه روزای بی دغدغه تنگ شده... واسه یه لحظه آروم گرفتن تو بغلش و جون سپردن به نگاهش تنگ شده... اون روزهای شاد برمی گردن؟!... با آرشام به هیشکی احتیاج نداشتم... همه چی سر جای خودش بود اما امروز تنهایی دارم همه ی تلاشمو می کنم که همه چیز آروم آروم بشه مثل سابق... اما انگار تنهایی هر چه قدر هم که قوی باشی بازم یه چیزی جاش خالیه... یه آرامش معنوی کنار یه مرد زمینی که دستش می رسه تا تورو برسونه به آسمون... من کوچیک شدم یا افکارم؟!
درون کمدمو جست و جو می کنم... همه ی کتابای حسامو بیرون می ریزم... پیداش می کنم...یه سیدی طلایی رنگ... دست می شکم رو خط آرشام... حتی دیدن خطش هم دلمو می لرزونه و جملاتی که روش حک شدن و با خوندنش بغض می کنم ... یه بغض پر از حرارت و حسرت...
پری کوچک قصه هایم
با تو من انتهایی ندارم
شکوه بی پایان تویی...
اخرین یادگاری آرشام... سیدی رو که می زارم تو سیستم صدای آرشامه پخش می شه تو فضا... پنج سال از آخرین باری که این آهنگ هارو گوش دادم می گذره... دونه های اشک قطره قطره سر می خوردن رو صورتم... آروم می گیرم... آرامشی آکنده به حسرت و دلتنگی... جون سپردم به صداش و تو هق هق بغض هام گم میشم...
نادر... یه دوست خوب و مهربون... نمی دونم ازت تشکر کنم یا گلایه... اما می دونم تو این شب ها فقط سعی کردی آرومم کنی تا درست تصمیم بگیرم... هیچ مردی مثل تو و کامران برای لحظه های پر از دغدغه ام صادقانه دل نسوزوند... نه... باید تشکر کنم... از تو... از کامران... از این که سه شب از عمرتو در اختیارم گذاشتی تا حرف بزنم... اونقدر حرف بزنم تا همه ی دلتنگیامو یه جا بالا بیارم شاید لحظه ای آروم بگیرم... و آروم گرفتم... بی هیاهو بی ترس... آروم گرفتم... اما بهم نگفتی... بعد از آرامش حسرت روزهای عاشقیمو چه جوری از دل و جونم بیرون کنم... می تونی بهم بگی پایان این حسرت لعنتی کجاس؟!...
پ.ن :
بمون... به بودن و موندنت احتیاج دارم... از امروز تا روزی که بتونم تکیه کنم به پاهای خودم که اگه یه روزی بری دیگه هیچ بغض و حسرتی دلمو،پامو نلرزونه ... بمون... با تو من به همه چیز اعتماد دارم... با تو من قدرت دارم...
شب های بلندی که از حجم زیاد کارها بی رمق تو تختت غلط می خوردی... چشمات سنگین بود و تو خوابی می خواستی که حتی تو خواب هم خوابی نبینی... اما دریغ از این که پلک های سنگینت لحظه ای به رو هم بسته بشن و روحت از تن جدا شه تا شاید لحظه ای آروم بگیری... دریغ و دریغ... فشارای روحی و کاری به اوج خودشون رسیده بودن... اما لبخندای مامان شوق و نیروی مبارزه ارو تو وجودم برانگیخته می کرد که هی دختر... چته ... الان وقت کم آوردن نیست... و من دلخوش شدم به لبخندهای مامان و نگاه های ملتمسانه ی حسام و میلاد که شاید یه روزی یه جایی همه چی باهم درست شه... و شد... و بهتر هم می شه... همه ی زندگیم شده کار و دوستانی که اطرافم هستم...
و من این اواخر صاحب دوستی شدم که ترس نداری باهاش حرف بزنی... ترس نداری که همه ی خوبیای وجودش یه دفعه شکلشون بشه زشتی و بدی و پلیدی... ترس نداری از گذشته باهاش حرف بزنی... نمی ترسم... مثل قبل... دیگه نمی ترسم مثل قبل... اون ازدواج بد و آثارش که حتی منو از سایه ی خودمم می ترسوند تموم شد... دوباره قدرت پیدا کردم... ایستادم... حرکت می کنم... به خاطر خودم و خانواده ام... حتی به خاطر پدری که پدری نکرد و من بخشیدمش... روزای خوبم زیاد شدن مثل همون هفده سالگیم که تو اوج غرور و موفقیت بودم... مثل اون سه شب ... که تو فرحزاد با خاله یه جای مخوف و سکرت یافتیمو همراه دوتا از دوستامون تا سه چهار صبح اونجا بودیم...چه شب های قشنگی... و شب آخر فهمیدیم که چه جایی رفتیم... دیدم هی این مردا اشاره می دن می گن خانوم تشریف بیارید سر میز ما کنار ما مهمون ماها.... نگو من بیچاره نمی دونستم اونجا چه جور جائیه و لبخند می زدم.. تشکر می کردم و می گفتم متاسفم من خودم بوی فرند دارم... حالا این بوی فرند ما کجا بود؟!....اما دفعه ی آخر که خیلی گیر بود بهش تشر زدم خجالت بکش دیگه... بعدش اومدیم طبقه ی پایین تا رضا و نادر هم اومدن...
آخی... دلم واسه نادر تنگ شده... کلی باهم حرف زدیم.. فکرشو بکنید تا پنج صبح تو این رستوران و تو ماشین همه اش باهم حرف می زدیم.... منم خودم هیرون که عجبا... منی که عادت ندارم به درد و دل کردن و فقط همین جاس و دفتر خاطراتم یکی رو محرم اسرار خودم می کنم و بی شیله پیله و صادقانه باهاش صحبت می کنم بدون این که توی نگاهش ریا ببینم... و من خیلی خوشحالم که هروقت دلم تنگ می شه و تند تند می زنه هر وقت بغش می گیره گلوم و نمی تونم گریه کنم می دونم یکی هست که بدون چشم داشت با دل و جون گوش می سپاره به حرفام و همیشه راه حل های منطقی و به دور از تکرار محض که تو رو دچار خودش کنه برام آماده و محیا داره...
ممنونم به خاطر حضورت و این احساس دوستی که می دونم پرنگ تر می شه و تو برای همیشه ثبت می شی تو حافظه ی بلند مدتم...
پ.ن :
به زودی با خبرهای خیلی خیلی خوب آپ می کنم... متاسفم که امروز نمی تونم بهتون سر بزنم... اما خیلی زود برمی گردم... شاید تو کمتر از یک ماه برای همیشه برمی گردم تا تند تند و زود به زود بنویسم و ببینمتون...
واسه بودن و موندم و موفقیتم به دعاهای همه اتون احتیاج دارم
دوستون دارم زیااااااااااااااااد
شکست
تمام بغض ها شکست...
هرچه ابر تلخ بود شکست...
هرچه وحشت بود بارید و در زمین مدفون شد.... آنقدر مدفون که دیگر نشانی از آن باقی نمانده...
بیا...
دستت را به من بده...
از دریا نترس...
نلرز...
من با توئم...
حالا که شناگر ماهری شده ام ... تا امتداد این اقیانوس با توئم... با خود خود تو...
پ.ن ۱:
زنای طایفه امون بعد متارکه ی من جسورتر شدن... خوشحالم که تونستم یه کوچولو این زنارو به خودشون بیارم... من هنوز وایسادم... هرچه قدر که بیشتر میایستم احساس می کنم پاهام قوی تر میشن... بچه ها می گن بدهکاریای پسره رو چرا تو پرداخت می کنی؟! ... و من فقط لبخند می زنم و می گم بهای آزادیمو پرداخت می کنم،ارزششو داره... حساب کتاب های من و اون آقام بمونه تو جهان برتر... الان خودم و دنیامو خدامو حسامو میلادو عشقه مگه نه؟!
پ.ن ۲ :
دیروز با حسام و میلاد رفتیم استخر باغ یکی از دوستای حسام...استخرش سر پوشیده بودا... سه تایی جاتون خالی کلی شنا و آب بازی کردیم... این روزا نگاه های محبت آمیز دوتا برادرام واسه ام بدجوری احتیاج شده... خیلی دوسشون دارم.... خداجونم حسام و میلادو هیچ وقت از من و مامانم نگیر...
اوووووووووووف.... چه گرد و خاکی بود.... آخیش... بفرمایید آب پرتقال... اوووووووفففففففف.... چه قدر چسبید...
اینجا تغییر نکرده؟! رفته بودم تو مزرعه لابه لای درخت ها... دیدم میوه های خوشگلم روشون غبار غم نشسته گفتم یه خونه تکونی ای بکنم... حسابی خسته شدما... نشستم کل وبلاگمو از اول خوندم... یه جاهاییش بغض کردم یه جاهاییشم به شما درود می فرستادم که می یومدین و نوشته های غمگینمو می خوندین و لام تا کام حرفی نیم زدین و اعتراضی نمی کردین.... قربون مهربونیاتون بشم... ببخشید منو... خودم متوجه نبودم چه قدر غصه داشتم... خدارو شکر که همه چیز به خوبی و خوشی پیش می ره... من خوبم... میلادو حسام خوبن... مامیم خوبه... امیر علی و مینا خوبن... هانیم تا اونجایی که دورا دور خبرشون دارم حالش خوبه... آرشامم که احساس می کنم این روزا بیشتر از قبل دوسم داره و برام دعا می کنه ، تو اون روزای وحشتناک و بد چندماه قبل یه چندباری خوابشو دیدم... همه اش ناراحت بود و غصه امو می خورد اما این آخر آخرا یکی دوباری که دیدمش خوشحال و خندونه... این مهمون ناخونده امم تحت کنترلمه... خون دماغ شدنم خیلی خیلی کم شده... تو این دو ماه آخر به ندرت اتفاق افتاده... دو بار هم شیمی درمانی شدم که خوب جواب داده... حالا بکشدمون یا ولمون کنه دیگه دست خداس... محمد و پریسام هر کدوم یه جورایی درگیر زندگی خودشونن و منو فعلا بیخیال شدن... نمی دونید چی کشیدم از دست این دوتا... درسامم خوب خوب می خونم، می دونید که امتحانات ترم نزدیکه... زندگیم عادی و معمولیه... خوب کار می کنم و پیشرفت خوبی داشتم... به فکر مستقل شدنم... اما راستش از تنهایی می ترسم... چندتا پیشنهاد دوستی داشتم، اونایی که قصدشون ازدواج بود بلافاصله رد شدن... به خدا نمی فهمم ازدواج بدون عشق یعنی چی؟!... اما از تنهاییم بیزارم... به یه دوست خوب احتیاج دارم... یکی رو که دوسش داشته باشم و تنهاییمو پر کنه... بی انگیزه شدم.... بی هدف... دنبال یه حس جدیدم... یه حس قشنگ... یه حسی که وجودمو پر از شور و شادی کنه...
ای بابا بی خیال... دوست جونا من برم... مراقب خودتون باشید تا دوباره برگردم... دوستون دارم...
سلام
بازم یه اتفاق نو....
شرکت کارش یه جوریه که اگه تیم تشکیل بدی و با تیمت کار کنی در آمدت به مراتب بیشتر میشه... منم مثل مدیران شرکت یه تیم تشکیل دادم... آخرین عضو گیریم تا امروز واسه تیم دعوت از یه خانومی به اسم پریسا بود... ایشون عضو تیم شدن... بنا بر مشکلاتی که داشت به یه در آمد احتیاج داشتن... نوزده سالشم هست... پریسا یه دوست داشت به اسم محمد... مادر پریسا با خاله ام که مدیر کارامه شرط کردن که پریسا مثل یه دختر خوب به موقع بره و به موقع بیاد... خب مائم کارامون یه جوریه که به وقت و ساعت دقیق احتیاج داریم. این پریسا خانوم ما یه روز با من و خاله ام اومدن به یه جلسه ی کاری... شوی محصولات بود.... ساعت حدود هشت شب کارمون تموم شد و ماایشون رو بردیم و در خونه اشون پیاده کردیم... فکر کردیم می ره خونه دیگه... یه هو ساعت ده شب زنگ زد که من دارم میرم خونه و اگه مامانم زنگ زد بهت بگو تا الان با شما بودم. گفتم کجا بودی؟ گفت با محمد بودم. دود از سر من و خاله ام بلند شد... انقدر حرص خوردم داشتم میمردم. تل زدم به محمد و گفتم همین الان میای می خوام ببینمت. بیچاره فکر کنم بدجوری ترسید... خاله ام منو پیاده کرد برم با محمد بحرفم و خودش رفت خونه . رفتم و جاتون خالی حسابی با محمد سرو صدا کردم که چرا تا این موقع شب دختر مردومو تو خیابون نگه داشتی مگه نمی دونی تو خونه مشکل داره و عل و بل... آیه و قسم که بابا این این جوریه و اون جوریه و آشنایی ما هم این طوری اتفاق افتاده... وقتی تعریف می کرد هنگ کردم... پریسا دختر فراری بود... خانواده اش از ترس دوباره فرار کردنش میبستنش به تخت و کتکش می زدن ... وحشتناک کتکش می زدن... تو جو اون خونه دچار چندگانگی شخصیت شده بود... به خاطر یکی دوبار صحبت کردن و دعوت محمد به کار و عضو شدن تو تیم ما حس شکاکی خانوم گل کرد و مارو شست و گذاشت زمین... در حالی که از محمد دعوت شد تا هم کنار پریسا باشه مراقبش باشه هم خودش به یه در آمدی برسه... محمد زمانی که پریسا از خونه فرار کرده بود برای چندمین بار باهاش آشنا میشه و سعی می کنه کمکش کنه... پری شب هم محمد بهم ابراز علاقه کرد. گفتم نمی تونم ازدواج کنم اما...نمی دونم... حالا من موندم بین این دوتا... آبروی تیم... پریسا... خودم... هاج و واج و حیرونم... منی که مثلا مدیر یه تیمم ببینید چه جوری درگیر حاشیه شدم؟! هرجا برم این تفاقات عجیب غریب کلا تو سرنوشت من نوشته شدن... خسته ام... ذهنم هی می ره پیش پریسا هی میاد هی میره پیش محمد هی میاد... به محمد گفتم نمی تونی باهاش ازدواج کنی گفت نه با دلایل منطقی... حق داشت... با پریسا حرف زدم خواستم کمکش کنم عوض شه اصلاح شه... نشد که نشد... الانم خانوم نمی خواد منو ببینه.. می بینید تو رو خدا؟!... بشکنه این دست که نمک نداره... موندم با محمد چی کار کنم!!... یه چیزی بگم؟! روز اول همون شب که نشستم تو ماشینش و باهاش دعوا کردم که چرا پریسا رو تا الان بیرون نگه داشتی.. یه عطر زده بود... عطر آرشام... دلم هری ریخت... هی شیشه رو می دادم پایین بوش بره اذیتم نکنه... هی سردم می شد شیشه رو می دادم بالا. خلاصه تو اون یک ساعت و خورده ای که داشتم باهاش می حرفیدم کل زندگیم اومد جلوی چشمامو رفت. همه چی تو دستام بود... تحت کنترل خودم... اما این دوتا دوباره رفتن رو آرامش روح و روان من... یکی راهنماییم کنه... من چی کار کنم؟!...
پ.ن :
ببخشید تند تند و کلی نوشتم... باور کنید وقت ندارم بشینم و همه چیزو چز به جز و با هیجان تعریف کنم .. الانم به کمکتون احتیاج دارم این چند خطو خلاصه نوشتم... منتظر راهنماییاتون هستم مثل همیشه.
سلام
سلام دوست جونای مهربون... ممنونم تو این مدت نبودم ، تو نبودن من شماها همیشه کنارم بودید و واسه ام بی دلیل و بهونه دعا می کردید...
این روزا روزای بدی نیست... روزای خوبیه... نه خیلی خوب... اما تقریبا همه چیز نسبی خوبه... گاهی مامی دلش می گیره دق دلیشو سر من خالی می کنه... فادر کلافه می شه بازم سر من خالی میشه... یه جایی حرفی حدیثی می شنون بازم پیله می کنن به من... در آمدم تو اوریف لیم بد نیست، اما هنوز اونقدی نشده که بتونم یه خونه اجاره کنم... یه خونه تو پایین شهر می تونم... اما رفتن به پایین شهرم مشکلات خاص خودشون داره، نه این که بد باشه... نه ... بخوای اصل اصلشو بگیری خودم دوسال اول زندگیمو تو پایین شهر بودم اونجا به دنیا اومدم .. اما الان نمی شه با این شرایطی که من دارم یه جورایی نمیشه... کل کلشم که بخوای بگیری بازم سخته بالا و پایین نداره... اما خوب تنهایی، این که یه جورایی حس کنی مزاحمی تو زندگی خانواده ات نباشی آرامش اونا بیشتره، ترجیح می دی بری... دلم هوس دریا کرده... قدم زدن کنار ساحل، آتیش روشن کردن. پتو بپبچی دور خودت و آب بزنه به پاهای لختت و همه اش فکر کنی . فکر کنی و فکرکنی... و هیچ وقت صبح نشه... می ترسم... ار افسرده شدن می ترسم. بیشتر روزا با این که جو خونه خدارو شکر یه جورایی آرومه اما یه بغض همچین گلومو فشار می ده انگار یه عمر با همه دنیام غریبه... گاهی می گم برم پیش یغما باهم بریم پیش روانپزشک، اما یادم میاد اون طفلی رو دیگه چرا قاطی مشکلاتم کنم... من... تنهایی... یه حس غریب.. یه بغض کهنه... پر پر... پرپر از پوچی... حواسم به هیچی و هیچ کس نیست... بیشتر اوقات تو خودمم... فقط با مشتریا سر کله می زنم... به محض تموم شدن درس و کار ،سکوت همه ی وجودمو می گیره... من موندم و یه سکوت که نه میتونم لعنتتش کنم نه می تونم دوسش داشته باشم... آرومم... بیش از اندازه آرومم.. از این آرامش که بوی تنهایی و افسردگی می ده بدجوری می ترسم...
پ.ن :
از این به بعد تصمیم گرفتم زود به زود بیام... مراقب خودتون باشین تا برگردم